نظریه انگ (stigmatization)
طبق این نظریه زمانی که فرد یا وسیله ارتباطی انگ یا نشان نامطلوب بر پیشانی یافت ، از آستانه اعتماد فرد می افتد و محتوی آن با تمسخر یا خشم مخاطب روبرو است.و کسانی که به این رسانه مراجعه می کنند ، از جانب دیگران فاقد ارزش می شوند. به نظر کنش متقابل گرایان، رفتارهای افراد به وسیله واکنشهای دیگران شکل میگیرند و زمانی که دیگران، کنشهای شخصی را انگ کجرو میزنند، فرد غالبا وادار میشود، نقش کجرو را بازی کند. حال چنین چیزی چگونه امکانپذیر است؟ نظریه انگزنی تأکید میورزد،انگهایی که به رفتارهای افراد زده میشوند، در پیدایش و ادامه کجروی نقش اساسی دارند. هنگامی که مردم انگ کج رو میخورند ـ مانند مجرم، خطاکار و بزهکار و معتاد و... غالبا برای بر آوردن انتظاراتی که از این انگها میرود، به اینانگها پاسخ میدهند. همه ما تا حدی از نقش کج روها آگاهی داریم، حال اگر به ما به طور پیوسته انگ بزنند، ما چگونه واکنش نشان میدهیم؟ احتمالاً همانگونه که انگخوردهایم عمل میکنیم. ولی فرآیند بر چسب زنی پیچیدهتر از این است.
هنگامی که ما انگ کج رو میخوریم ـ مانند مجرم، خطا کار و یا بیمار روانی ـ غالبا نمونه ذهنی این انگ را، همچون سابقه بیمارستانی با خود حمل میکنیم. بنابراین، انگ به صورت رسمی و نهادینه در میآید، با این نتیجه که کارفرمایان، صاحب خانهها، دوستان بالقوه، بنگاههای رفاهی و دیگران با ما به گونهای رفتار میکنند که گویا هنوز ما کج رو هستیم. اینگونه انگها مانع از آن میشوند که مردم از کجروی فاصله بگیرند و آنها را وادار میکنند که که به بازی در نقشهای کجرو باز گردند. فشارهای مذکور به وسیله ناتوانی در کسب پیوندهای بین فردی جدید و بدون انحراف تشدید میشوند، زیرا چه کسی میخواهد با یک اهل فحشاء، بزهکار یا بیمار روانی، کنش متقابل داشته باشد؟ با گذشت زمان، همانگونه که انگ به کار گرفته شده و تحکیم مییابد، افراد بر حسب این انگ دریافتی از خود، به عنوان کجرو، به شیوههایی عمل میکنند که منعکسکننده این دریافت از خود انحرافی باشد. بدین وسیله دیگران را مطمئن میسازند که انگ و برچسب چسبیده است! و بدین وسیله چسبیدنانگها تضمین میشود.
بیتردید این فرآیندهای انگزنی بخشی از زندگی نامه هر فرد کجرو است. انگها گاهی غیر رسمیاند و گاهی نیز به صورت اسناد رسمی جمعآوری میشوند، ولی انگها غالبا موجب واکنشهای بین فردی و نهادینه شدهای میشوند که مانع رهایی افراد از انگها شده و در عین حال از سنجش، ارزیابی و توقع دیگران از کجرویشان حکایت میکنند. بنابراین، علل اولیه کجروی هر چه که باشند، نیروهای قدرتمندی در کارند که به محض آن که عمل انگزنی اتفاق افتاد، کجروی را تداوم میبخشند.(11)
برای بررسی علل و پیامدهای انواع انحرافات اجتماعی،روانشناسان و جامعه شناسان نظریات مختلفی را مطرح نموده که هرکدام از آنها به ابعاد خاصی از پدیده انحرافات اجتماعی می پردازد و بنابراین هیچکدام از این نظریات تمام جنبه های واقعیت مورد نظر را به خوبی تحلیل و تفسیر نمی کند.برخی از این نظریات ساختارهای کلان و اجتماعی مانند خانواده،مدرسه و دانشگاه، گروه دوستان و بطور کلی جامعه را مسئول وقوع انحرافات می دانند و در مقابل عده ای نیز ساختارهای خرد و فرد را عامل اصلی به حساب می آورند.گروهی نیز محیط و ساختارهای اجتماعی را در تعامل با عوامل فردی به صورت ترکیبی زمینه ساز وقوع جرائم و انحرافات می دانند.
بسياري ردپاي نظريه برچسب زني را در كتاب «جرم و اجتماع» (1938) اثر فرانك تانن جستجو می کنند. ازنظر تانن، وقتي فردي به عنوان بزهكار دستگير ميشود اين برچسب [بزهكاري] علاوه بر اينكه ميتواند تصوير شخص از خودش را تغيير دهد موجب ميشود تا مردم نسبت به آن برچسب و نه به خود آن فرد واكنش نشان دهند. در سال 1963 آقاي هوارد بكر استاد دانشگاه شيكاگو نظريه تانن بام را روز آمد كرد و تئوري برچسب زني (Labelling theory) يا انگ زني(stigmatization) را ارائه كرد.
نظريه برچسب زني در فضاي انتقاد به حقوق كيفري و جرم شناسي زمان خود مطرح شد و ابتدا تعريف حقوقي (قانوني) جرم و فرايند جرم انگاري را مورد انتقاد قرار داد و سپس برچسب زني را به عنوان عامل جرم مطرح و از جرم شناسي موجود بخاطر خُرد نگري و ناديده گرفتن نقش حقوق كيفري و نهادهاي كنترل جرم در بررسي عوامل جرم به شدت انتقاد كرد.از نظر نظريهپردازان برچسب بيشتر مسئوليت بزهكاري جوانان متوجه رفتار خشن و ناپسند پليس، دادگاهها و كارشناسان مربوطه است كه ناخواسته به جوانان ميآموزند كه خود را بزهكار بدانند و مثل بزهكاران رفتار كنند، آيا واقعاً صحيح است؟ بطور خلاصه نظريهپردازان برچسب ميگويند كه پاسخ يا عكسالعمل اجتماع به يك عمل، نه خود رفتار، انحراف مشخص و تعريف ميكند، هنگاميكه رفتار مردم به عنوان رفتاري كه از هنجارهاي متعارف دور است، ارزيابي شد اين كار «زنجيرهاي از عكسالعملهاي اجتماعي را سبب ميشود» و ديگر افراد اين رفتار را تعريف كرده، ارزيابي ميكنند و برچسب بر آن ميزنند، به طور كلي، انحراف بستگي به اينكه چه قوانيني را يك جامعه انتخاب و در چه موقعيتها و در مورد چه افرادي مورد تأكيد قرار دهد. اهميت عمده تماشاگران و ناظران اجتماعي اين است كه آيا عمل فرد به عنوان منحرف برچسب ميخورد يا نه. پس به نظارت اجتماعي، ماهيت قوانين و برچسبهايي كه به افراد زده ميشود توجه شده است و بر اين امر تأكيد دارند كه آنچه كه براي يك نفر كجرو به حساب ميآيد ممكن است از نقطه نظر ديگري كجرو نباشد.
نظريه پردازان برچسب اشاره ميكنند كه ما همگي درگير رفتار منحرف هستيم،زيرا بعضي از هنجارها را نقض ميكنيم. آنها اين ايدة عمومي را رد ميكنند كه انسانها را ميتوان به دو گروه بهنجار و نا بهنجار تقسيم كرد. به عنوان مثال بعضي از ما حداكثر سرعت در رانندگي را نقض ميكنيم، مقدار درآمد واقعي خود را به مقامات مالياتي اطلاع نميدهيم، به طور غير مجاز در ملك خصوصي ديگران وارد ميشويم و ... نظريهپردازان برچسب اين كارها را «انحراف اوليه» مينامند. فرايند برچسب زدن اهميت زيادي دارد زيرا همين ميتواند نقطه غير قابل برگشت در سازماندهي يك زندگي انحرافي باشد. فردي كه دچار انحراف اوليه است هنوز قادر است يك مجموعهاي از نقشها و وضعيتهاي متعارف را حفظ و مراعات كند و ميتواند در فشارها و روابط گروه همنوا سهيم باشد. ولي هنگامي كه برچسب «منحرف» به افراد ميخورد از شغل خود محروم ميشوند و يا از حرفهاي كه دارند، دور ميافتند، مردم عادي آنها را از خود ميرانند، احتمالاً زنداني ميشوند و براي هميشه نام «مجرم» روي آنها باقي ميماند. اين طردشدگي و منزوي شدن، افرادي را كه برچسب خوردهاند به طرف گروه افراد منحرف ميكشاند تا با افرادي سركنند كه داراي سرنوشت يكسان و وضعيتي مشابه او هستند، شركت در خرده فرهنگ كجرو راهي براي كنار آمدن با وضعيتهاي نااميد و دلسرد كننده و براي يافتن حمايتهاي عاطفي و پذيرش فردي است. اين همراه شدن با يك گروه افراد منحرف تصوير از خود فرد را به عنوان منحرف استحكام ميبخشد و يك شيوه زندگي توأم با انحراف را در پيش ميگيرد و از انحرافات به منظور دفاع در مقابل جامعه متعارف استفاده ميكند. نظریه انگزنی که رویکرد کنش متقابل هم نامیده میشود عموماً به پیامدهای تعامل بین کجرفتار و جامعه همنوا به ویژه عوامل رسمی کنترل اجتماعی میپردازد . انگزنی نظریهای فرآیندی است و تحلیل های آن بر واکنش های دیگران – کسانی که قدرت تعریف رفتار کسی و انگ زنی به او را دارند- نسبت به افراد یا کنش ها و ارزیابی منفی از آن متمرکز است و دو جزء عمده دارد :
۱_ تعریف کجرفتاری ۲- پیامدهای اعمال کنترل اجتماعی در مورد آنان که کجرفتار تعریف شده اند. این نظریه کجرفتاری را مفهومی ساخته جامعه می داند ، یعنی گروهی در جامعه با تصویب قوانینی که تخطی از آن ها کژرفتاری محسوب می شود مفهوم کجرفتاری را می سازند. از این منظر کجرفتاری ویژگی رفتاری که انجام شده نیست بلکه نتیجه اعمال قوانین و مجازاتهای مربوطه در مورد فردی است که آن رفتار را انجام داده است. کجرفتار کسی است که این انگ (انگ کجرفتاری ) به طور موفقیت امیزی در مورد او به کار رفته و کجرفتاری عملی است که دیگران آن را چنین تعریف کرده باشند (سروستانی ، ۱۳۸۳ :۲۵)
بکر- یکی از نظریه پردازان عکس العمل اجتماعی- سعی می کند نشان دهد که بر چسب خوردن یک جریان اجتماعی روانی است که بر تصویر فرد از خود تاثیر می گذارد و به تدریج تعهدی آگاه به این عمل شکل می گیرد . نفس (self)یا خود از این دیدگاه یک پدیده اجتماعی محسوب می شود که در درون جامعه شکل می گیرد. چگونگی نگرش ما به خودمان و اعمالی که انجام می دهیم تحت تاثیر عکس العمل دیگران به ما قرار داد. اگر دیگران ما را متفاوت در نظر گیرند ما هم خود را متفاوت خواهیم پنداشت و رفتار متفاوتی نشان خواهیم داد.
در همین راستا مفهوم کجرفتاری نخستین و دومین را مورد تاکید قرار می دهد . از دیدگاه لمرت کجرفتاری نخستین می تواند در سطح وسیعی از زمینه های اجتماعی ، فرهنگی و روانی واقع گردد که اصولاً تاثیری حاشیه ای در ساختار روانی افراد به جای می گذارد و باعث سازماندهی مجدد نفس نمی گردد و گرایش فرد را در ایفاد نقشهای اجتماعی تحت تاثیر قرار نمی دهد.
اما کجرفتاری دومین خود را در وضعیت کاملاً متفاوتی نشان می دهد. این زمانی است که فرد کجرو محسوب شده بر چسب می خورد و در نظر جامعه فردی متفاوت از دیگران به حساب می آید. در این شرایط که فرد بر چسب یا انگ کجرو را با خود دارد ، ایفای نقشهای اجتماعی او تحت تاثیر قرار می گیرند. یعنی فرد انگ خورده برای دفاع از خود یا انطباق با شرایط جدی ناچار است رفتار دیگری را در پیش بگیرد بنابراین زمانی که کجرفتاری کشف گردید و فرد به عنوان کجرو بر چسب خورد ، تعهد فرد به کجرفتاری در اثر فشارهای ناشی از این بر چسب بیشتر می شود ، یعنی فرد بر چسب خورده بیش از فرد بر چسب نخورده به سوی کجرفتاری سوق پیدا می کند
بدیهی است که هر یک از این تئوریها اعم از ساخت گرایا یا نماد گرا به تناسب تعریف خود از جهان ، انسان و واقعیت اجتماعی به بررسی مسائل اجتماعی می پردازند. به عنوان مثال کسانی که از دیدگاه واقعیت گرایا ساخت گرا به مسایل اجتماعی می نگرد بیشتر با روش های علت کوانه به تحلیل عوامل اجتماع- عینی و ساختاری مسایل اجتماعی در سطح کلان توجه دارند در حالیکه محققان دارای دیدگاههای خرد ، فرد گرا و نماد گرا بیشتر به مبانی ذهنی و الگوهای کنشی افراد توجه می نمایند و مسایل اجتماعی را در ارتباط با ویژگیهای فردی و ذهنی افراد در سطح خرد مورد تحلیل قرار می دهند.
نظریه برچسب زنی (Labelingtheory)
بسياري از جرم شناسان ردپاي نظريه برچسب زني را به كتاب «جرم و اجتماع» (1938) اثر فرانك تانن بام (frank Tannenbaum) باز ميگردانند ؛ او معتقد بود وقتي فردي به عنوان بزهكار دستگير ميشود اين برچسب [بزهكاري] علاوه بر اينكه ميتواند تصوير شخص از خودش را تغيير دهد موجب ميشود تا مردم نسبت به آن برچسب و نه به خود آن فرد واكنش نشان دهند. لكن اين تفكر تانن بام عنوان برچسب زني به خود نگرفت تا اينكه در سال 1963 آقاي هوارد بكر (Howard Becker) استاد دانشگاه شيكاگو نظريه تانن بام را روز آمد كرد و تئوري برچسب زني (Labelling theory) يا انگ زني يا لكه زني (stigmatization) را ارائه كرد.
نظريه برچسب زني در فضاي انتقاد به حقوق كيفري و جرم شناسي زمان خود مطرح شد و ابتدا تعريف حقوقي (قانوني) جرم و فرايند جرم انگاري را مورد انتقاد قرار داد و سپس برچسب زني را به عنوان عامل جرم مطرح و از جرم شناسي موجود بخاطر خُرد نگري و ناديده گرفتن نقش حقوق كيفري و نهادهاي كنترل جرم در بررسي عوامل جرم به شدت انتقاد كرد.
نظریه انگ زنی یا برچسب زنی، نظریه ای است که اظهار می دارد، انگ ها و برچسب های کج روانه ای که به مردم زده می شود، دلیل عمده و علت اصلی کجروی مردم محسوب می شود . از منظر نظريه برچسب زني «انحراف كيفيتي از واكنش است و ذات يك رفتار نيست اگر واكنشي وجود نداشته باشد انحرافي وجود ندارد» . بنابراين «جرم بوسيله كنش و واكنشهاي اجتماعي و به وسيله آناني كه قدرت برچسب زني دارند تعريف ميشود» و مشخص كردن اينكه چه چيزي جرم ميباشد توسط مامورين رسمي و افرادي كه داراي قدرت برچسب زني ميباشند صورت ميگيرد
نقد نظريه برچسب زنی
اين تئوري فرد را مفعول پنداشته كه توانايي تصميمگيري آگاهانه را ندارد. چنانكه ماتزا اشاره ميكند فرد منحرف به حال خود و بيپناه رها نشده است كه به گودالي بيفتد كه فرار از آن امكان پذير نيست، برعكس فرد داراي امكان انتخاب است. در بسياري از مراحل فرايند منحرف شدن، شخص خود انتخاب ميكند كه اين راه را ادامه دهد. از طرف ديگر اطلاعات كمي درباره اينكه در اصل چه چيزي سبب رفتار بزهكارانه ميشود در اختيار ميگذارد. يعني انگيزه نخست بر كجرفتاري را مورد توجه قرار ندادهاند. نظريه برچسب توضيح نميدهد كه چرا عكسالعمل به برچسب در مرحله دومين تا اين اندازه در شخصيت فرد تأثير ميگذارد. آنچه مورد توجه است كجروي ثانويه يا دومين است كه نظارت اجتماعي مداخله ميكند و با جدا كردن فرد از ديگران با يك انگ يا برچسب اين رفتار او را در او تشديد ميكند و توضيح نميدهد كه نقش جامعهپذيري در اينجا چيست. انحرافات را نميتوان بدون توجه به هنجارها تشخيص داد. اگر رفتاري انحرافي نيست مگر اينكه چنين برچسبي بر آن خورده باشد چگونه خواهيم توانست انحرافات پنهان و كشف نشده را طبقهبندي كنيم.